نامه چهل و ششم .... مراسم تولد و سرماخوردگی شدید رادین
عزیز دلم کلی حرف برای نوشتن دارم. اول از همه باید بگم که جشن تولد مختصری که برات گرفتیم شب هشتم اردیبهشت منزل بابابزرگ شد که شما متاسفانه اصلا حال و حوصله نداشتی و ما به سختی تونستیم چند تا عکس ازت بگیریم و از عکسات هم مشخصه که حال خوشی نداری. بعد از جشن زمانی که میخواستم بخوابونمت دچار تب شدی و بهت استامینوفن دادم ولی متاسفانه صبح باز تبت برگشت و با بابایی بردیمت دکتر. آقای دکتر دارو دادند ولی شما دو روز بعد از اتمام تبت بدنت کلی جوشهای ریز زد طوریکه نگران شدیدم نکنه خدای نکرده دچار سرخک شده باشی که اقای دکتر گفتند نه این بیماری به خاطر یه ویروس جدیده. خلاصه این موضوع بعد از گذشت پنج روز به پایان رسید و به خاطر بیحالی که داشتی متاسفانه نتونسیتم منزل مامان بزرگ هم جشن برگزار کنیم ولی همگی لطف کردند و کادوی تولدت رو دادند. رو حساب اینکه فعلا خیلی درکی از اسباب بازی نداری و همینطور اسباب بازیهای خودت هم زیاده به همین علت همه برات کادو پول دادند تا برات پس انداز کنیم. خلاصه شما یه ماشین کنترلی و 370 هزار تومان پول نقد کادو گرفتی که مبارکت باشه عزیز دلم.انشالله سالهای آینده که بزرگتر شدی و خودت هم از جشن تولد لذت بردی برات تولدهای مفصلتری میگیرم.
در ضمن هنوز متاسفانه موفق نشدیم که واکسن دوازده ماهگیت رو بزنیم. درست در تاریخ چهارم اردیبهشت به این نیت که واکسنت رو بزنیم رفتیم مطب اقای دکتر. منتها شما یه سرماخوردگی خفیفی داشتی که آقای دکتر ترجیح دادند از زدن واکسن خودداری کنند تا انشالله حالت بهتر بشه که متاسفانه اون سرماخوردگی شدید سراغت اومد. به هر حال توی این روزها حتما میبریم و میزنیم.
گلم اینو برات بگم که وقتی وارد مطب میشیم دیگه شما کاملا آقای دکتر و اتاقی که وزن و قد شما رو میگیرند کاملا میشناسی و چنان گریه میکنی که اشکهات همینطور سرازیر میشند. آخه عزیزم آقای دکتر شما رو دوست دارند ولی خوب فکر میکنید که دکترها یه انسانهای بدی هستند که میخواند شما رو اذیت کنند.
از دایی منم خیلی میترسی گلم. زمانی که دایی رو میبینی حسابی گریه میکنی در حالیکه دایی خیلی دوستت داره و همیشه بهت لطف داشته و بارها بهت همینطوری پول داده.
عاشق آشپزخانه هستی و در طول روز بارها میری اشپزخانه. کابینت ها رو باز میکنی و وسایلش رو بیرون میریزی. ماشین لباسشوئی رو که از اول دوست داشتی و با درش بازی میکنی. روبروی گاز میری و تصویرت رو توی شیشه میبنی و شروع میکنی به درآوردن شکلک و خودت میخندی. خیلی دوست داری در یخچال رو باز کنی ولی فعلا موفق نشدی. قربون این شیطنتات برم من
یکی دیگه از علائقت گوشی من و بابایی و تلفن هستش. تا میبینی که ما گوشی به دست هستیم سریع میایی و از دستمون میگیری و بارها شده حتی شبها با منزل اقوام تماس گرفتی.
پشت سیستم هم میشینیم وضعیت به همین منواله . سریع خودت رو میرسونی و باید بشینی و کلی روی کیبورد بزنی. جالب اینجاست که دقیقا مثل خود ما رفتار میکنی یعنی روی کیبورد میزنی ولی مانیتور رو نگاه میکنی. یک بار ناخوادگاه یه کلمه ای تایپ کردی و خودت ارسال کردی که دوستان نی نی سایتم خنده اشون گرفته بود به کلمه ای که تایپ کرده بودی.
چقدر دستمال کاغذی از دست شما شیطون بلا خراب میشند. شروع میکنی به کشیدن دستمال کاغذیها و همیشه کلی دستمال کاغذی من از روی زمین جم میکنم و سطل زباله میندازم.
موهات دوباره بلند شده و باید بگیم بیاند و منزل موهات رو کوتاه کنند. چند روز قبل از عید از آقای محترمی که در سلمانی کار میکنند خواستیم که بیاند منزل و موهای شما رو کوتاه کنند. چه قیامتی به پا کرده بودی ولی خوب عزیزم چاره ای نیست و اینطوری مدام موهات میریزه جلوی چشمت و اذیتت میکنه.
چند وقته عزیزم خودت برای چند ثانیه میاستی و سعی میکنی تعادلت رو حفظ کنی و خودت هم هیجان زده میشی و میخندی. انشالله دیگه یواش یواش شروع کنی به تای تای کردن. قربونت بره مامان


نامه چهل و ششم .... مراسم تولد و سرماخوردگی شدید رادین 
